X
تبلیغات
رایتل
  فکر و قلب
گاهی به باران حسودی می کنم که چگونه بی پروا با آغوش گونه هایت عشق بازی می کند.
چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1385
زمانی برای افسوس نیست.

زمان می گذرد اما ما همچنان در این گل و لا دست و پا می زنیم و پیوسته در خون خود غلط

میخوریم. چه دردناک است لحظه ای که انسان را می برند و در اعماق خاک دفنش می کنند،

ای کاش در آن لحظه انسان می توانست دوباره سر بر آورد و به همراهان خود بپیوندد.

اما افسوس که در این راه بازگشتی نیست و انسان را می برند تا یا در اعماق آتش فکنند و یا در

ناز و نعمت رهایش کنند. و باز زمان می گذرد اما هنوز هم سر جای خود ایستاده ایم. به چه

کسی می توان اعتماد کرد حال آنکه نزدیک ترین انسان به او خیانت می کند. خیانت از این بالاتر

 که حقیقت را از او پنهان می کنند. زمان را چه می شود کرد چرا که تنها موجودی است که

فقط راه می رود و هیچ گاه خسته نیست و از راه درازی که پیموده گلایه ای ندارد و باز هم

می رود. اما فقط پیمودن راه به جایی نمی رسد چرا که هر قدر این راه را می پیماییم به انتهای

آن نا امیدوارتر می شویم. باید رفت؛ باید رفت تا به انتها رسید اما انتها کجاست چرا تا به حال

 کسی به انتها نرسیده است. ای کاش می دانستیم پایان راه کجاست و پیوسته ابراز خستگی

 نمی کردیم.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 79148