X
تبلیغات
رایتل
  فکر و قلب
گاهی به باران حسودی می کنم که چگونه بی پروا با آغوش گونه هایت عشق بازی می کند.
جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1385
تنهایی

من که به روی خودم نمی آورم٬

گاهی به جای همه ی تنهایی ها لبخند تلخی می زنم که مثلا خدا هست و...

لابد اتفاقی خواهد افتاد... انگار نه انگار که اتفاقها سالهاست که فریبت داده اند.

انگار نه انگار که ترانه های «دوستت دارم»٬ تنها لبخندی گذرا شده است بر دهان کسانی که

می خواهند چیز های دیگری بشنوند.

همان بهتر که خودت را به کوچه ی روزهای نیامده بزنی ثانیه ها را تا انتهای تنهایی بشمری

و به خواب عمیق دوست داشتن بروی...


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 79136