X
تبلیغات
رایتل
  فکر و قلب
گاهی به باران حسودی می کنم که چگونه بی پروا با آغوش گونه هایت عشق بازی می کند.
جمعه 25 فروردین‌ماه سال 1385
غریبه...

وقتی تو عالم بچه گی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشیب هاش

 و پیچ و خماش خسته می شی و دلت می خوادیه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی.....درست

 همون موقع است که یه غریبه از راه می رسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت

کنه.....

توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمین بزنه

 اونجوری که دیگه نتونی بلند شی....وقتی چشاتو باز می کنی میبینی دوباره همونجا تنهای

تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن.....آره اونوقت

دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی....بری تو یه کنج تاریک اونقدر

تنها بشبنی تا بمیری (غافل از اینکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پیدا

می شن...)

همون موقع اس که یه دست دوباره به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دلو دینتو به 

صاحبش می بازی.....و زمزمه می کنی: این مثل بقیه نیست...


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 79148