X
تبلیغات
رایتل
  فکر و قلب
گاهی به باران حسودی می کنم که چگونه بی پروا با آغوش گونه هایت عشق بازی می کند.
شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1385
چرا من آنقدر تنهام؟؟؟؟

عصر یک روز بهاری زیر باران . بی قرار

رد شدی  از آخرین پیچ خیابان بهار

مثل گلبرگی عرق پوش از نوازش های شرم

طعنه می زد گونه ات حتی به نارنج و انار

پیش از این آری .اگر می دیدمت . این سال ها

رخنه در روحم نمی کرد این سکوت مرگبار

گفتمت بنشین برایم حرف تنهایی بزن

غیر عشق اینجا ندارد هیچ حرفی اعتبار

بی تو تکرار خزانست و زمستان و ستم

بی تو تقویمم تهی از عید و نوروز و بهار

بی تعارف از دلت می آید ای خوب نجیب

بعد چنین روز و ماه و سال های آزگار

باز هم من باشم و تنهایی و دردی غریب

باز هم من باشم و شب پرسه های انتظار


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 79148