X
تبلیغات
رایتل
  فکر و قلب
گاهی به باران حسودی می کنم که چگونه بی پروا با آغوش گونه هایت عشق بازی می کند.
شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1385
انتظار

شبها که در انتظار تو هستم ، ستارگان مرا سرزنش می کنند . پرندگان مرا زود باور می خوانند که خواب خوش شب را برای دیدن تو بر خود حرام می کنم .

ولی من به آنها می گویم تو می آیی .

من تا صبح به انتظار می نشینم . حتی پلک هم نمی زنم . عاقبت صبح می شود و کسی گلدانها را آب می دهد و پرندگان را از شاخه ها به پرواز  وا می دارد

 ولی نه تو آمده ای نه کسی دیگر

دیگه از تو خبری نیست خیلی وقته
این واسه من خیلی سخته خیلی سخته
من که موندم تو خمار پاسخ نبودنت
نمی خوام بهم بگی که کار بخته

نیمکت همیشگی مون توی باغ رنگ شده
هر چی یادگاری داشتیم همه بی رنگ شده
نمی دونم تو دلت چی می گذره
اما من یکی دلم تنگ شده

گاهی وقتا هوس شنیدن صدای تو
من و دیوونه و شیدا می کنه
می زنم به کوچه تا که گم بشم
اما باز خیال تو زود من و پیدا می کنه

کاش می شد یواشکی ببینمت
کاش می شد پشت غرور و بشکنم
کاش می شد حرفام و باور بکنی
کاش می شد به سیم آخر بزنم

دیگه از تو خبری نیست خیلی وقته
این واسه من خیلی سخته خیلی سخته
من که موندم تو خمار پاسخ نبودنت
نمی خوام بهم بگی که کار بخته

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 79136