X
تبلیغات
رایتل
  فکر و قلب
گاهی به باران حسودی می کنم که چگونه بی پروا با آغوش گونه هایت عشق بازی می کند.
یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1385
ای امید عبث بی حاصل...

میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش بخدا می برم از شهر شما دل شوریده

و دیوانه خویش

می برم؛ تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم؛ تا ز تو دورش سازم ز تو؛ ای جلوه امید محال

می برم؛ زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد؛ می رقصد اشک

آه؛ بگذار که بگریزم من از تو؛ ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم؛ صد افسوس که لبم باز بر آن نرسید عاقبت

بند سفر پایم بست می روم؛ خنده به لب ؛ خونین دل می روم؛ از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل.

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 79136